ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا

ایلیا

امروز داره بارون می یاد.آسمون خیلی خوشکل شده.منم  تا الان که ساعت 12:30هست هنوز نهار درست نکردم.هنوز واسه ایلیا هم غذایی درست نکردم.آخه هنوز دندون جدید بیرون نیاورده و فقط همون چهار تا دندون جلو رو داره و نمی تونه چیزی رو بجوه.راستی عکس های سه نفره مون که توی آتلیه گرفته بودیم آماده شد.خیلی خوشکل شده .دو روز دیگه اربعین هست می خوام ایلیا رو ببرم تا مراسم عذاداری رو ببینه.بچه ها رو باید با همه چی آشنا کنیم و بذاریم خودشون همه چی رو تجربه کنن.
17 بهمن 1390

ایلیا وشهرزاد

دیروز با ایلیا حوصله مون سر رفته بود که بابایی از بیرون با یه مجله شهرزاد تو دستش اومد. من از طرفداران سرسخت این مجله ام.چون تمام دوره ی حاملگی رو با اون گذروندم.خیلی خوشحال شدم چون شماره ی قبل مجله هم گیرم نیومده بود و داشتم با شماره های قبلی مجله خودم رو سرگرم می کردم. البته مطالب قبلی هم خیلی به دردم خورد.ایلیا هم که عاشق نی نی های توی مجله شده نمی ذاره من مجله رو بخونم تا منو مجله به دست ببینه هر جا باشه سریع خودش رو می رسونه.تازه هم یاد گرفته موتورش رو حرکت می ده و صداش رو هم در می یاره میگه بوووووووووو ...
17 بهمن 1390

سنگباران

هميشه از همه نزديکتر به ما سنگ است، هميشه از همه نزديکتر نگاه کن! نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ و سنگ ها همه سخت چه سنگ باراني... گيرم گريختي همه عمر کجا پناه بري؟ خانه ي خدا سنگ است.
17 بهمن 1390

بدون عنوان

پسر گلم توی بغل مامانی نشسته و داره به عکسای خوشکلش نگاه میکنه.الان هم که دارم می نویسم دارم حرفها رو بلند می خونم وایلیا  هم تکرار می کنه.اما الان دیگه خسته شد و می خواد با کیبرد بازی کنه. دیشب هم اگه بگم بیست بار بیدار شد دروغ نگفتم.شب به خودم امیدواری می دادم که اشکال نداره صبح راحت می خوابه و من هم می تونم بخوابم اما ساعت 6:30که بابایی می خواست بره سر کار بیدار شد و تا ساعت 8 بیدار بود.من که گریه ام گرفته بود. تازگی یاد گرفته همه اش گریه های الکی می کنه و اگه حواسمون بهش نباشه لبهاش رو آویز می کنه و گریه می کنه. مخصوصاواسه بابایی.آ خه من و ایلیا 1 هفته رفته بودیم جهرم و ایلیا هم دلش واسه بابایی تنگ شده بود. پسرم خیلی خوشکل می رقصه...
16 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد